تبليغاتX
کاش اینجابودی همینجا در همین نزدیکی


کاش اینجابودی همینجا در همین نزدیکی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

دل چه می خواهد لب چه می گوید

با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را

در كنار جويباري از غرل

با سرود آب مي خوانم تو را

شب به قصد كوچه بيرون مي روي

در شب مهتاب مي خوانم تو را

خستگي را مي تكانم از تنت

با زبان خواب مي خوانم تو را

با لباني كه عطش بو سيده است

با صداي آب مي خوانم تو را

عكس خاموشم كه تا پايان عمر

با دلي بي تاب مي خوانم تو را

منبع :www.gold-it.ir

www.gold-it.irخانه ی باد کجاستwww.gold-it.ir

www.gold-it.irخانه ات را آنجا می یابمwww.gold-it.ir

www.gold-it.irدر هرجاwww.gold-it.ir

 

 قلب. قلب.قلب.قلبقلب. قلب.قلب.قلب.


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل م
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل

زندگانی همه صورتکده یی از یادست
یاد یاران قدیم
یاد خویشان صمیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست
پدر و مادر محجوب ز کف رفته ی ما
یک زمان هم نفس یودند همه شادان همه سرخوش همه گویا بودند
زندگی معنی داشت
ناگهان دییده ز دنیا بستند
با دل و دیده ی پاک
سر نهادند به خاک
یادشان در دل ما
روحشان در افلاک
روزگاری من و تو با فرزند
شاد و خندان این همه با هم بودیم
گرد هم عشق مجسم بودیم
ناله در خانه ی ما راه نداشت
بی خبر از غم عالم بودیم
کم کمک روز جدایی آمد
پاره های تن ما از بر ما دور شدند
نازنینان رفتند
خانه های دل ما یکسره بی نور شدند
گرچه رفتند ولی خاطره هاشان برجاست
یادشان در دل ماست
دل ما ناشادست
ای پسر باور کن
زندگانی یادست
دل به ایام مبند
با خبر باش که در طبع جهان بیدادست
خویشتن را مفریب شادی ما و تو بی بنیادست
خیمه هرجا بزنی روز دگر برباد ست
ای برادر هشدار
زندگانی یادست
دوستداران رفتند
همه یاران رفتند
مهربانان خفتند
گرد این بادیه گوید که سواران رفتند
سالخوردان مردند
غمگساران رفتند
در نگاه چه کسی چهره ی خود را نگریم
دلبران ماهوشان آینه داران رفتند
حال گلگشت به گلزاری نیست
گلعذاران رفتند
همه خویشان همه خوبان همه یاران رفتند
زندگانی یادست
یاد خویشان صمیم
یاد خوبان ندیم
یاد یاران قدیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست

 

کجايي اي رفيق نيمه راهم
که من در چاه شبهاي سياهم
نمي بخشد کسي جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم 

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

چشماي تو براي من عالم زندگانيه
رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
من ميميرم اگه تو پيشم نموني
رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

ب

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم براهت گل من

هر کجا هستي و باشي گويم

که خدا پشت و پناهت گل من

من منتظرت شدم ولي در نزدي
بر زخم دلم گل معطر نزدي
گفتي كه اگر شود مي آيم اما
مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد‎‎
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد

خواهم امشب را که با غم سر کنم

دفتری با اشک چشمم تر کنم

نام آن دفتر نهم دیوان عشق

اشک را عنوان آن دفتر کنم

به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...

ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد

عزیزتر از آنی که بگویم دوستت دارم ، محبوب تر از آنی که بگویم می خواهمت ،
نمی گویم مال من باش!فقط گاهی به یادم باش !

هر روز كنار پنجره ثانيه هارو مي شمرم

با گم شدن تولحظه ها مي گم ازت دل مي برم

كنار قاب شيشه اي مي شكنه هر شب بغض ماه

در حسرت صداي تو چه دير ميرن اين هفته هاي بي صدا

طلوع دلتنگي دل غروب سرد رفتنه

بي تو بي عبور تو تموم لحظه هام غمه

هر روز غروب با ياد تو زندگيم سر مي كنم

چشم هاي خشك جاده رو با گريه هام تر مي كنم

تو جاده هاي شوم شب تنهاترين مسافرم

رد سفيد خاطرات پاك نمي شه ز خاطرم

به دل مي گم برو نمون پا روي خط شب بزار

بي همسفر بي آشنا چون اينه رسم روزگار

توي تاريكي جاده عين شمع بي تو می سوزم

روي اين دقايق شوم چشم به انتها مي دوزم

مي شم همون خسته ي تنها كه تو ذهن شب اسيره

توي لحظه هاي آخر بي تو و صدات مي ميره

 گاه يک لبخند

 آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم

 گاه يک نغمه

آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم

گاه يک نگاه

 آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق

آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم..

تنهــــــــا در میـــان تن ها
چه عـــاشقانه مانده ام
در بیهودگی
انتظار
پیوستن به تو
چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریت را
بر سر در خانه نوشته اند
و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
چه بسیارست دورویی ها
فراموش کردن ها
و گسستن ها
و من در این همهمـــه
چه صــادقــانه مــــانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقــند
من هنوز با آنان
چه دوستانه مانده ام
خاستگــــاه من
کجاست
که من آنجا قنودن خواهم
من در پیمودن راه
چه عاجـــــــــــزانه مانده ام
تنهــــــا در میان تن ها
چه عاشقانه مانده ام...
 
 
خلا لحظه‌هاي اين روزهايم را هيچ كسي  و هيچ چيزي  نمي‌تواند پركند.
هيچ چيزي مگر...
شايد يك اتفاق ساده
دنبال یک اتفاقم  در دنیای کوچکی که تو را به من نمی رساند... 
 
 
مي خواهم هم آغوش نسيم شوم تا شايد مرا به آغوش

 تو بسپارد.نگاه آسمانيت را به هفت آسمان نميفروشم.

 آسان به دست نيامدي اما آسان از دست دادمت. چرا

 من؟ چرا تو که عطش عشق آبت ساخته بود؟ چرا ما؟

 باز هم صلاح به جدايي ست. مي دانم. ديگر به رسم

 زمان عادت کردم. اما برايم باران هميشه باران است و

آسمان هميشه تو

می خواهم از تو بنویسم ... » آری ....امشب مي خواهم از تو بنويسم و چه

 سخت است نانوشته ها را نوشتن واژه هاي بي حرف ؛ بي صدا بالا تر از

 محبت را چه مي خوانند؟ رها تر از عشق را چه مي نامند؟ مي خواهم

 دنيايي بسازم به نام تو و در آن بردارم فاصله را حذف كنم غربت را چشمها 

بي پايان همه بر مفرش فيروزه ز تو بنويسند تو را اي شاه كليد واژه هاي

 آسماني تو را چگونه بستايم؟ واقعا چگونه؟؟

 

 

 

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
 
 
بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آن كه بر لب آرم  در دل خواهم گفت

بی هيچ سخنی  گوش خواهم داد

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم

و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم
 
 
هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته...

www.gold-it.ir

ومن ای کاش که می شد به تو ابراز کنم

دل من خسته از این رفتن توست

گریه هایم همه از دوری ودل کندن توست

وتو ازحالت چشمان غریبم دریاب

"میلاد" پشت کلبه مخروبه کنار ساحل

بی قرار منتظر آمدن وماندن توست...

 

ياد آنشب که ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه ي عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه ي عشق

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

نه از خاکم
نه از بادم
نه در بندم
نه آزادم
نه آن ليلي ترين مجنون
نه شيرينم
نه فرهادم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دلتنگم
اگر آبي تر از آبم
اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بي رنگم
بدون تو چه بيتابم

 

و کلام آخر


 


نويسنده: الهام مورخ: دوشنبه 1388/06/16 در ساعت: 9:33
|+|

تنهاترين تنها
 
یــــــاد گرفتم
 یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر نیست
 یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله
 یعنی دو خط موازی که هیچوقت به هم نمی رسن
 یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادارتر نیست
 یاد گرفتم همونقدر که محبت کنی همونقدر ارزشت کم میشه
 ویاد گرفتم که هرچه عاشق تر
 تنهاتـــــر
 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com
من روز را دوست  دارم ولي از روزگار مي ترسم...

زندگي کردن را دوست دارم ولي از دوباره زندگي کردن ميترسم ...

شب در چشمان من است به سياهي چشمانم نگاه کن

روز در چمشمان من است به سفيدي چشمانم نگاه کن  
شب و روز در چشمان من است اگر پلکي فر وببندم دنيا تيره مي شود ولي تو هنوز هستي و در تاريکي هم وجود خود را فرياد مي زني زيباي من
*پروردگار بي همتاي من*

بهاربيست                   www.bahar-20.com
 
من تو اين دنيا سه تا دوست دارم
خورشيد ماه و تو اولي را براي روزام ميخواهم دومي را براي شبام ميخواهم و تو را براي تک تک لحظه هام
 
این بار
 
شعرهایم را عاشق تر از همیشه بخوان
زیرا برای توست
و با صدای بلندی بخوان
تا بدانی شعرهایم
زندگی ام
و همه احساس ابی ام
برای توست
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
 

 
 
 
سکوت راز من و توست توبمان که غیرتو همه کس فریادند
 
سکس
 

نويسنده: الهام مورخ: یکشنبه 1388/05/04 در ساعت: 17:2
|+|

دوست داشتن تو

عشق من ناز نکن، عمر ما پایون می گیره
یه روزی دست زمونه تو رو از من می گیره
وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه
تو رو دیدن، تو رو خواستن رو کی از من می گیره
 
عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره
همه ناله های من از اون نگاه دوریه
تو رو دیدن تو رو خواستن، تو رو هرجا می بینم
بی تو و عشق تو من همیشه تنها می مونم

عشق من عاشقتم، تکرارت هر شب عادته
همه حرفام به خدا از عشق و از سخاوته
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسی و شب با تو پایون می گیره
همه رگ هام از حرارت نگات خون میگیره
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

تو گمون کردی بری خاطره هاتم میمیره
روزای رفته برام رنگ سیاهی میگیره
اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم
نمی تونم که تو رو همیشه از یاد ببرم

من همون عاشقتم،تا که چشام بارونیه
همه ناله های من از اون نگاه دوریه
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسی و شب با تو پایون می گیره
همه رگ هام از حرارت نگات خون میگیره
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

 

دیرگاهی است سوالی دارم

و معما این است

سهم آزادی پروانه کجاست؟

و چرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس می خواند؟

مرغ باران به کجا می بارد؟

و چرا یک گنجشک

بار اول که سر از لانه برون می آرد

تا که پر گیرد و بالا برود

آسمان را جا نیست؟

و نمی دانم من

از چه رو می گویند

شب خمار است و سیاه

شب اگر تاریک است

علتش بخشش خورشید

به ماه هست و زمین

   و سوالم این سهم دلتنگی خورشید کجاست؟ 

درون کوچه قلبم، چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم

فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم

برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد

قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم
که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد

برو دیگر که دل از غم رها کــردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی
نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم

شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم

برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

 

 

 اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری
  تکلیفه عشقمون چیه عاشقی یا مسافری
  اشکامو پاک کنم یا نه
  بگو تو می مونی باهام
  یا اشک و هدیه می کنی
  وقته جدایی به چشمام

  اشکامو پاک کنم یا نه یا نه 

   اشکامو پاک کنم یا نه یا نه


  جواب اشکام و بده
  یه جایی دارم تو دلت
  یا عشق نا قابل من
  کهنه شده تو خاطره
  بگو بگو بهم بگو
  پیشم می مونی تو هنوز
  تو رو خدا تنهام نزار
  تو که دوستم داشتی یه روز

  اشکامو پاک کنم یا نه یا نه 
  اشکامو پاک کنم یا نه یا نه 

  با غمه عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم
  اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم
  با غمه عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم
  اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم

  اشکامو پاک کنم یا نه یا نه 
  اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری
  تکلیفه عشقمون چیه عاشقی یا مسافری
  اشکامو پاک کنم یا نه
  بگو تو می مونی باهام
  یا اشک و هدیه می کنی
  وقته جدایی به چشمام

  اشکامو پاک کنم یا نه یا نه
 

  اگه راهم اين روزا
  از تو يه کم دورِ ببخش
  تو يه زندگی آدم
  يه وقتا مجبوِر ببخش
    بگذر از من
  اگه صبر و طاقتم کافی نبود‏
  عکس من تو قاب رويايیکه ميبافی نبود
  بگذر از من ‏
  اگه جمعه بود و باز دير اومدم
  شب واسه گفتن قصه ها به تاخير اومدم
  گل يک دونه گلدون بلور زندگی
  چی دارم واست به جز يه عالمه شرمندگی
  آرزوم هميشه اين بود که تو کسی بشی
  سايه بون دل بی پناه بی کسیم بشی
  ببخش اگه ميونمون فاصله هست
  جای نفس تو سينه هامون گله هست
  ببخش اگه غربت چشمای من ‏
  فقط واسه نداشتن حوصله هست

  حالا که گذشته از من
  تو بايد صاف بمونی
  مثه آينه شمعدونای نقره شفاف بمونی
  يه سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو
  دست من بود که ميگفتم همه دنيا مال تو
  برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
   همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن
  دوريمونو باز ميزاريم به حساب سرنوشت
  انقدر خوبی که آخر ميدونم ميری بهشت
  ببخش اگه ميونمون فاصله هست
  جای نفس تو سينه هامون گله هست
  ببخش اگه غربت چشمای من ‏
  فقط واسه نداشتن حوصله هست

پيکر تراش پيرمو با تيشه خيال
يک شب ترا ز مرمر شعر آفريده ام
اما توچون بتي که به بت ساز ننگرد
در پيش پاي خويش به خاک فکنده اي
مست از مي غروري و دور از غم مني
گويي دل از کسيکه تو را ساخت کنده اي
يکشب که خشم عشق تو ديوانه ام کند
بينند سايه ها که تو را هم شکسته ام

کنار سیب نشسته عطر عاشقی

 من از تبار خستگی بی خبر از دل بستگی

  خبر شدم صدا شدی

 شاه شدم گدا شدی

 شعر شدم قلم شدی

 عشق شدم تو غم شدی

 لیلای من لیلای من آسوده در رویای من

 این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو

 من عاشقم مجنون تویی

 گمکشته در بارون تویی

 مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در

 مستو پریشونو خراب

 هر آرزو نقش بر اب

شاید که روزی عاقبت اروم بگیرد در دلت

 کنار هر ستاره ای تشسته ابز پاره ای

 من از تبار سادگی بی خبر از دل دادگ

    من نمی دونم چطور شد چه جوری دلسپردم

من فقط دیدم که چشماش پر بارون و خواهش

 عاشقونه منو برده

 تا ته حس نوازش

 خدا چرا دل من شکستی

 چرا دستای عشقمو به زندگی نبستی

 دارم می سوزم

 چرا رها کردی میون راه ها

می خوام بمیرم ولی بی گناهم

دارم می سوزم

 دارم می سوزم

بزار بسوزم

دوست دارم لبا لب

 می سوزه عشقم از ته

 پر میشم از اسمت هر ثانیه هر شب


آسمان وقف نگاهت گل من

 

من وتو با هم تا طلوع هزاران روزرفتیم

دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم

 انگاری کوه غصه ها رو سینه ام مونده

آخه داره باورم میشه خنده به ما نیومده

 دلم گرفته آسمون از خودم خسته ترم

 تو روزگار بی کسی یه عمر که در به درم

 حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدنت یه کوله بار شبه بسم

 دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن

 منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

 منو به بازی میگیرند عقربه های ساعتم

 برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

  آهای زمین یه لحظه تو آروم بگیر

 نچرخ و آروم بگیر اخه یه آدم 

 

 توي دل شب بود
يه شب بهاري که آسمونش پر از ستاره است و
زمينش بي تاب عطر محبوبه ي شب
از اون شبايي که  باد هوس بازي با بيد مجنون و داره و
صداي خنده هاي مستانه بيد مجنون  دل هر عاشق بيدار
و شب زنده داري رو مي لرزونه
از اون شبايي که مهتاب توي آب حوض
مي رقصه و موج آب سرمست از عشقبازي با مهتاب
رنگ آبي به خودش مي گيره
از اون شبايي که پنجره اتاق يه بيدل بي تاب
رو به خونه ي فرشته ها باز شده
از اون شبايي که خدا تو عرش کبرياييش
صداي ناله هاي دل زار يه بنده خسته و در مونده اش  و گوش مي ده
شب بود
بهار بود
خدا بود
من بودم
و اومدم
اومدم توي يه سپيده دم خنک بهاري
اومدم وقتي بوي عطر اقاقيا همه ي کوچه ها رو پر کرده بود
اومدم وقتي صداي پاي باد بهاري نويد يه سرمستي ديگه رو مي داد
اومدم وقتي زمزمه هاي عشق تو از فرسنگ ها دور من و صدا مي کرد
اومدم با يه بغل ياس و يه لبخند
اومدم با يه دل بيقرار و يه دست خالي
اومدم با يه چشم هميشه منتظر و يه پاي خسته
اومدم شهرزاد شبات شدم وبرات قصه ي عشق و گفتم
اومدم و هم نفس تمام لحظه هاي تنهايي و غمات شدم
اومدم و با مژه هام خاک راهت و جارو زدم و توتياي چشماي خسته ام کردم
اومدم و با هر خنده ات جون گرفتم و با هر دلتنگيت مردم
اومدم و سنگ صبورت شدم تا غباري روي قلب پاک و درياييت نمونه
و اومدم  تا در کنارت باشم توي جاده زندگي
اومدم تا باشم و بمونم
اومدم تا بمونم تا آخرين نفس
 
تا
عزيزترينم
تو به مقصد برسي 
و اون زمانه که خاتون قلبت و شهرزاد شبات
کوله بار خستگي ها ش و بر مي داره و ميره
ميره تا خاتون باشه و قلبش و ياد اميرش
تا آخرين نفس

هر جا هستی، یاد من باش ! یاد این نفس بریده!
که یه عمره توی آینه، تنها عکس تو رو دیده!
هر جا هستی، یاد من باش! من که با یاد تو موندم،
پا به پای هر دقیقه، از تو خوندم! از تو خوندم!


از تو که شرم سلامت، لحظه هام و زیرو رو کرد!
با خداحافظ سردت، چشم من به گریه خو کرد!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش!
وقت بیداری مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!

هر جا هستی، یاد من باش! آخرین خاتون آواز!
با تو خوش صداترینه، سیم بی زخمه ی این ساز!
یادمن باش، وقتی بی من این ترانه رو شنیدی!
یاد من باش، اگه من رو ، حتی توی خواب ندیدی!
بی تو تقویم سکوتم، هفته ی آبی نداره!
این ترانه اوج من نیست، این سقوطِ انتحاره!

هم ترانه! یاد من باش!
بی بهانه یاد من باش!
وقت بیداری مهتاب،
عاشقانه یاد من باش!


نيمه گمشده ام آخر کيست 

 اين سواليست که با خود دارم

نيمه گمشده ام يک سيب است 

سيب سرخي که ز باغ ازلي مي آيد

 نيمه گمشده ام يک آهوست 

وچه چشمان سياهي دارد
چقدر تندرواست 

مثل اين که دل او نيز هوايي دارد

 
نيمه گمشده ام يک درياست 

چقدر موج و تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبي روشن دارد


نيمه گمشده ام يک رود است 

از کنار دل من مي گذرد 
و ترش مي سازد  به هواي دل سودا زده اش


نيمه گمشده ام يک کوه است 

پر صلابت پر حجم  و عجب شرم و حيايي دارد 

 

 نيمه گمشده ام يک بيد است

که به مجنون صفتي مشهور است


نيمه گمشده ام يک فصل است 

که همه فصل خدا را دارد


نيمه گمشده ام يک ساز است 

و صداي ني مجنون دارد 
و صداي دل پر درد زمان  که براي دل من مي خواند

 
نيمه گمشده ام يک ابر است 

سيرت و صورت زيبا دارد 
ولي گه گاه دلش مي گيرد  پس کمي اشک ز خود مي بارد


نيمه گمشده ام يک دشت است 

پر ز گلهاي شقايق شده است 
پر ز عطر است پر ز سنبل 

پر ز خواب گل مريم شده است 


نيمه گمشده ام مهتاب است 

که شب تار به هم مي پويد 


نيمه گمشده ام يک تنهاست

که دلي پر ز شکايت دارد
و کسي را به نفس مي خواهد  که بر او راز و غم دل گويد

 
نيمه گمشده ام در ياد است

 و درون دل من مي ماند


نيمه گمشده ام را ز خدا مي خواهم
و براي دل مهتابيمان  نور و عشق ابدي مي خواهم
نور و عشقي ز صفا مي خواهم  که ميان من و اوجاويد است

 


نويسنده: الهام مورخ: سه شنبه 1387/11/29 در ساعت: 12:28
|+|

دل آسمون بی تو می گیره

 

شعرهای حقیرم همه

ارزونیه چشمای نازت

زلالی عشق پاکم

فدای روی ماهت

بدون تو آسمون

همش دلش می گیره

تو که خبر نداری

غنچه اما بهانتو می گیره

شمع تو سقاخونه

با گریه هاش تموم شد

بهت نرسیدمو باقی عمرم

بدون تو حروم شد

کاش یه سبد ستاره داشتم

تو آسمون چشمات

ستاره ها رو می کاشتم

ولی نه

چشمای تو پراز شرارست

قشنگ تر از ستارست

برای دیدن روی ماهت اما

نگاه من هنوز آوارست

به من نخند يه روز دلت دل به كسي مي بنده

بعد مي بيني عاشق شدن گريه داره نه خنده

 

خلوتم را نشكن

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

خلوتم راه رسيدن به خداست


برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...

آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ...

دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...

كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...

بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده

گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...

دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

گویند شقایق ها نمی میرند ، تا مرگ شقایق ها دوستت دارم

 

بیاد آور غم روز جدایی را

من از روز ازل، ديوانه بودم
ديوانه روي تو، سرگشته کوي تو
سرخوش از باده ي، مستانه بودم
در عشق و مستي، افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو، تار و پود من
بي باده مدهوشم ~ ساغر نوشم ~ ز چشمه نوش تو
مستي دهد ما را ~ گل رخسارا! ~ بهار آغوش تو
چو به ما نگري ~ غم دل ببري ~ کز باده نوشين تري
سوزم همچون گل، از سوداي دل
دل، رسواي تو، من رسواي دل
گرچه به خاک و خون ~ کشيدي مرا ~ روزي که ديدي مرا
باز آ که در شام غمم ~ صبح اميدي مرا ~ صبح اميدي مرا


نويسنده: الهام مورخ: جمعه 1387/07/19 در ساعت: 21:13
|+|

انتظــــــــار

                           

مرحم بذار رو این دل آخه داره می سوزه

تو انتظــــــــار نشستم هنوزم که هنوزه

بگو دلم چه جوری می تونه باشه بی تو؟

تو حسرت بودنم واسه یه لحظـــــــه باتو

حرفای من به جز تو راهی نداره جایی

من منتظر نشستم به من بگو کجایی؟

امانتت هنـــــــــــوزم می تپه توی قلبم

اگر که تو نیایی می میره بی تو نم نم

بیا،بمون،نمیره...این دلی که اسیره

بدون که با تو بودن آغــاز یک مسیره

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
 
 
واقعا دوستت دارم


واقعا دوستت دارم


گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد


گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست داري

هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همه

فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي

كه هميشه

از همه راههاي ممكن

عاشق تو هستم
 
 
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

 
آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم
تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم
نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود
كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم
زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال
ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز
 
 
 
نوشتن از شما حال و هوایی دگر خواهد
دستان لرزانم قوتی دگر خواهد
چشمانم برای باریدن شبنمی دگر خواهد
قلبم برای لرزیدن عشقی دگر خواهد

که شما آقایی و یکتایی و بی همتایید
که شما جان جهان ، مالک دل هایید
که شما شاهن شه شاهان ، روح خدایید
که شما مهدی اعظم ، صاحب الزمانید

و من آن بدترین بنده ی خدایم
و من آن کوچک ترین عاشق شمایم
و من آن گم کرده راه در این بیابانم
و من آن جان خسته چشم در راه شمایم

اگر نظری به من کنید چه شود ؟
اگر سری به من بزنید چه شود ؟
کمم ، نمی گویم به وقت بیداری
اگر در خواب هم شود چه شود ؟
 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
 
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو را ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو را ببینه
 
 
 
من از او خاطره دارم
من از او خاطره دارم
خاطراتي خوب زيبا
مثل زيبايي رويا
خاطراتي خوب وشيرين
مثل زيبايي آواز
عاشقم عاشقم من
عاشقم از روز ازل
عاشقم عاشقم من
پابند عشقش تا ابد
من از او خبر ندارم
اين و من باور ندارم
باور تنهايي موندن
باور بازي را باختن
يا قمار عشقو بردن
توي اين ديار غربت
حتي بوندن حتي مردن
عاشقم عاشقم من
عاشقم از روز ازل
عاشقم عاشقم من
پابند عشقش تا ابد
اگر ابر كه بارون مي زنه
مي زنه به موج دريا مي زنه
مي زنه به دشت و صحرا مي زنه
دلم كه داره فرياد مي زنه
عاشقم عاشقم من
عاشقم از روز ازل
عاشقم عاشقم من
پابند عشقش تا ابد
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

نويسنده: الهام مورخ: سه شنبه 1387/06/19 در ساعت: 22:9
|+|

خيال تو

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir 
 
اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم
اون لحظه ای که اسم تو ، تو سینه فریاد میزنم
 
 
اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم
زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم

 

قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
چشمی که چشم براهته بیهوده گریونش نکن

 

اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن
این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن

 

تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه
طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

لیوان ز لبت بوسه گرفت من لب لیوان××××××دیدی به چه حیله ز لبت بوسه گرفتم

هنوز به ياد غربتت هزار تا شعر تو دلمه

اما نمي خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه

فكر مي كني كه اين روزا، چرا شدم يه بي خيال؟

آخه مي خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال

ميخوام ديگه بزرگ بشم از بچگي دست بكشم

مي خوام چشامو باز كنم به روياهام خط بكشم

دلم مي خواد داد بزنم غصه رو از ياد ببرم

وقتي مي پرسن عاشقي؟ بگم نه من مسافرم

مسافر شهر غريب، شهري كه اسمي نداره

اونجا بشم غرق سكوت، جايي كه دل كم نياره

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

تو رفته ای
دریچه های تقدیر بسته
و رویاها
از دست رفته اند
زمان گیج است، نمیداند
ابری نمیبارد

تو رفته ای
من مانده ام
با غمت در آمیخته ام
روزها کوتاهند
واز عمر من میکاهند

تو رفته ای
ومن مانده ام
تا نهایت تنهایی ام...تو رفته ای
تو رفته ای
دریچه های تقدیر بسته
و رویاها
از دست رفته اند
زمان گیج است، نمیداند
ابری نمیبارد

تو رفته ای
من مانده ام
با غمت در آمیخته ام
روزها کوتاهند
واز عمر من میکاهند

تو رفته ای
ومن مانده ام
تا نهایت تنهایی ام... 
 

 اي کاش براي آخرين بار دستان تو را در دستم لمس مي کردم اي کاش يک بار ديگر در چشمان همچون دريايت نگاه مي کردم اي کاش براي آخرين بار حس تو را در مورد خود مي دانستم اي کاش براي اولين بار سر روي شانه هاي پر مهرت مي گذشتم اي کاش در کنارم مي ماندي و مرا تنها نمي گذاشتي و اي کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتي ولی افسوس که تو من رو تنها گذاشتی رفتی

 

تو را همچون گوهري در صدف يافتم و تا ابديت از تو محافظت خواهم كرد

 

تو را همچون زيبائي آسمان يافتم و هميشه در تو پرواز خواهم كرد

 

تو را همچون دريا يافتم و هميشه در تو خواهم بود

 

زيرا تنها معبود و هستي و عشقم تو هستي

 

هميشه زنده باش كه از زنده بودم تو من نيز زنده خواهم بود

 

هميشه شاد باش كه از شاديت دل من نيز شاد خواهد بود

 

هميشه با محبت باش چون محبتت نيازم خواهد بود

 

دوست دارم . . . خوبم ، بهتر از تو هرگز نديده ام و نخواهم ديد تا ابديت

 

دوستت دارم و هميشه دوستت خواهم داشت تا ابديت

 

گفتی بمان

می خواستم اما نمیشد

گفتی بخند بغض گلویم باز نمیشد

گفتم که میترسم من از سحر نگاهت

گفتی نترس ای خوب من اما نمیشد

می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم

یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد

گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.....

آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد

 

اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه

 

بتونم عشقمو فرياد بزنم بين همه

 

بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه

 

بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه

 

نزنه شور جدايي دله تنگ و بي قرار

 

لحظه ديدن روي ماه اون گله بهار

 

مثه پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه

 

دله تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه

 

بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش

 

بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش

 

بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد

 

بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد

 

موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه

 

بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه

 

بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره

 

عزيزت دوست داره ، بدون واست جون ميزاره

 

 

 

و کلام آخر

دوستت دارم

 


نويسنده: الهام مورخ: دوشنبه 1387/06/11 در ساعت: 9:14
|+|

سرسپرده

کاش می دیدم چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه ، وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه ، وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته ، میگردانی

موج موسیقی عشق

از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم میکند ، ای غنچه ی رنگین ! پرپر !

من در آن لخظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمانم را

در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز !

نور پنهانی بخشش را

در چشمه ی مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

نگاه امروزت

نگاه تابانت

گرمی فروغ چشمانت

بتی انداخته در جانم

که تا ابد گرم است

 زمستانم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

با رفتن تو آسمان رنگي دگر شد

با رفتن تو ديدگانم خونين و تر شدم

ديگر توان شعر گفتن در برم نيست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگين ترينم در نبودت بين ياران

خون از دو چشمم گشته جاري همچو باران

تنها ترين ماواي من بعد از تو دلدار

ميخانه است و جمع پاک غمگساران

چشم به در تا عاقبت روزي بيايي

پايان دهي بر غصه و درد و جدايي

گفتي كه به احترام دل باران باش باران شدم وبه روي گل باريدم گفتي كه ببوس روي نيلوفر رااز عشق تو گونه هاي او را بوسيدم گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن من هم چو گل ستاره ها تابيدم گفتي كه براي باغ دل پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتي كه براي لحظه اي دريا شودريا شدم وتو را به ساحل ديدم گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و زدوريت ناليدم گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييزگل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم گفتي كه بيا و از وفايت بگذراز لهجه ي بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافيست معناي لطيف عشق را فهميدم

 

من ز مقصد ها پی مقصودی پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن

<بهارم> رفت

عشقم سرد

یارم رفت

چه میشد گر دل آشفته ی من       به شهر چشم تو عادت نمی کرد

پرستوی نگاهت ناگهان از            دل آشفته ام هجرت نمی کرد

چه می شد اولین روز جدایی           برایم تا قیامت شب نمی شد

وجود پاک و سرشار از امیدت          گرفتار سکوت شب نمی شد

شب شبی بی کران بود

دفتر آسمان پاره پاره

برگ ها زرد وتیره

فصل ,فصل خزان

هر ستاره

حرف خط خورده ای تار

در دل صفحه ی آسمان بود

***********

گرچه گاهی شهابی

مشق های شب آسمان را

زود خط می زد و محو می شد

باز درآن هوای مه آلود

پاک کن هایی از ابر تیره

خط خورشید را پاک می کرد

************

ناگهان نوری از شرق تابید

خون خورشید

آتش درشفق زد

مردی از شرق برخاست

آسمان را ورق زد

 

 عاشقت بودم و ديوانه حسابم کردی

 آشنا بودم و بيگانه خطابم کردی

************

گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم

چه بگويم، که غم دل برود تا تو بيايی

تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم؟

 


نويسنده: الهام مورخ: یکشنبه 1387/06/10 در ساعت: 18:46
|+|

گفتم نرو
 
توي گسترده ي رويا ... اي سوار اسب ابلق... دنبال كدوم مسيري... توي تاريكي مطلق... اي به رويا سرسپرده... با تو ام اي همه خوبي... راهي كدوم دياري.. آخه با اين اسب چوبي... با توام اي كه تو فكرت... با هر عشق و با هر اسمي... رهسپار فتح قلب... ماه پيشوني طلسمي... توي دستاي نجيبت.. عكس ماه پيشوني داري.... واسه پيداكردن جاش... دنيا رو نشوني داري... ماه پيشوني تو قصه.. فكر بيداري تو خوابه.. خورشيد هفت آسمون نيست... عكس خورشيد توي آبه... از خواب قصه بلندشو... اسب چوبيتو رها كن... ماه پيشوني مال قصه است... مرد من منو صدا كن... اگه از افسانه دورم.. اگه ماه پيشوني نيستم.. اگه بازمين غريبه.. اگه آسموني نيستم... واسه خواب خستگي هات .. . مثل يه قصه لطيفم... به صداقت تو مومن... مثل قلب تو شريفم...
 
 

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دل خورم
اگر چه گفتي به من به خاطرات بسپارم


هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام
مني که در جواني ام به خاطرت شکسته ام


تودر سراب ايينه شبانه خنده ميکني
منه شکست داده را خودت برنده ميکني


نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين که گيس و من چه عاشقانه سوختم


رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگاره من هميشه در هنوز ها

 

قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم
قرار نبود اين جوري شه يهو بشي همه کسم

راستي چي شد چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات امدم ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري

نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم 
تو دريا باش من جويباره عشق و در تو جاري

من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها
من از بازي يک شعله سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم

من از هيچ بودن ها از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم

من از عمر رفاقت ها من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينهء بي قلب بي زحمت ها نمي ترسم

من از حرف جدايي ها مرگ اشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها ميترسم

بي تو ميميرم عزيزه مهربون
نرو تنهام نذار پيشه من بمون
دارم مي يوفتم از نفس نازنين
نرو من ميشم بي تو بي کس ترين

ثانيه ها سرد شده تو خاليه
اين زندگي بي تو چه پوشاليه
لحظه لحظه خاطره ها با منه
رفتن تو لحظهء مرگ منه
    

آخ که چه ساده ميگذري رو قلب من پا ميذاري
وقتي ميگي مي خوام برم غم روي غم هام ميذاري

يه روز ميگي خسته شدي يه روز ميگي دوسم داري
يه روز تو اوج بي کسي ميري و تنهام ميذاري

از تو مي خونه يه عاشق بي بهونه
اشک سردش  مي ريزه روي گونه

نيستي ببيني ستاره من آسمونه دله گم کرده دوباره
بخته سياهش دل و مي سوزونه طفلي دل من که بي گناهه

امشب دوباره اين دل تنگم ديوونه ميشه از غصهء رفتن
خاطرات تو رو برام مياره برگ خزون روي گونهء سردم

بازيچه دست تو اين دل صاف و ساده بود
تو که دم از رفتن ميزني کاشکي بدوني عاشقم

يه روز ميگي خسته شدم يه روز ميگي مي خوام برم
بيا بمون تا هميشه عشقه تو با جون مي خرم


 غرض اين بود که تکرار کنم غم هارا
                                  با غزل فاش کنم بيشترين کم ها را

با غزل اشک بريزم،بنويسم شادم
                                 و به تصور کشم چهره آدم ها را
غرض اين بود که با گريه غزل وار شوم
                               در خودم دم به دم از آينه تکرار شوم
يا گدايي بکن بر در هر خانه و يا
                              تکه ناني به سر سفره افطار شوم
غرض اين بود غزل باشد و صد خاطره درد
                              تا بگويم غم عشق تو چه ها با من کرد
ولي افسوس که اين شعر به هم ريخته ام
                                 نه زل شد نه ربايي نه دو بيتي نه فرد

ميروي تا با نبودن عشق را پر پر کنی

میروی با اشک حسرت ، دیده ام را ترکنی

آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است

من نباشم ، می توانی روزها را سر کنی

در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد

آینه شو ، گریه ام را حس کنی باور کنی

سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی

عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی

بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره

کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی

خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

بگو هرگز سفر کردی؟ سفر با چشم تر کردی؟
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی؟
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی؟
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی؟

خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی

 

خداوندا :کسی از پشت پرچین نگاهم کرد

 نگاهم کرد وبا افسون چشمانش سر به راهم کرد

سفر،غربت، اسیری دربه در بودن چه گویم

که تنها شوق ماندن در کنارم بی پناهم  


نويسنده: الهام مورخ: یکشنبه 1387/06/10 در ساعت: 18:24
|+|

چی بگم

 وای که پژمرده گلی بودم و آبم دادی

 

در نگاه دگران،در پس رازی پنهان


مست و دیوانه ای بودم که تو جامم دادی


تو چه میدانستی مرهمی بر دل شیدای منی


آمدی در دل و جانم،تو صفایم دادی


تو امیدم دادی،تو به من عشق،صفا،مهرو وفایم دادی


بوم نقَاشی من بیرنگ بود،وه که جلایم دادی


پیکرم همچو کویری تشنه


در پی آب سفر کرد خسته


ای که تو با قلم انگشتت


ضربه بر من زدی و تاب و توانم دادی


دیده ات را به چه شوقی تو به من میدادی


تو طبیبی بودی که در این راز دل انگیز،دوایم دادی


راز من در پی لمس دل تو


وای بر من چه دلی بود دلت نان و نوایم دادی...

بیایی به برم،لمس کنی راز دلم

 

وای که پژمرده گلی بودم و آبم دادی

 

در نگاه دگران،در پس رازی پنهان


مست و دیوانه ای بودم که تو جامم دادی


تو چه میدانستی مرهمی بر دل شیدای منی


آمدی در دل و جانم،تو صفایم دادی


تو امیدم دادی،تو به من عشق،صفا،مهرو وفایم دادی


بوم نقَاشی من بیرنگ بود،وه که جلایم دادی


پیکرم همچو کویری تشنه


در پی آب سفر کرد خسته


ای که تو با قلم انگشتت


ضربه بر من زدی و تاب و توانم دادی


دیده ات را به چه شوقی تو به من میدادی


تو طبیبی بودی که در این راز دل انگیز،دوایم دادی


راز من در پی لمس دل تو


وای بر من چه دلی بود دلت نان و نوایم دادی...

 

چی بگم از کجا بگم... دردمو با کیا بگم...

بهتره که دم نزنم... حرفی از عشقم نزنم...

از عشقی که گم شد و رفت...

عاشق مردم شد و رفت...

عشقی که بی فروغ نبود...برای من دروغ نبود...

بغض نشسته تو گلوم...وقتی نشستی روبه روم...

من از خودم چرا بگم؟؟باید از اون چشا بگم...

خیره به چشم مست تو...دست میدم به دست تو...

دل از زمونه میکنم...حرف دلم رو میزنم...

چه حالتی داره چشات...نرگس بیمار چشات...

چشم تو خوابم میکنه...مست و خرابم میکنه...

وقتی نشستی رو به من از عاشقی بگو به من...

بذار چشات دل ببره این جوری باشه بهتر...

چشات اگه پس نزنن چشمای سر سپردمو

میشه فراموش کنم خاطره های مردم و ....

حالا تو قصر یخی بی تو من منتظرم
توی بغض لحظه ها از تو من بی خبرم
خورشید روشنی ها دیگه نوری نداره
نمی تابه آخه اون بی تو که جونی نداره
ببین خورشید خانم تو غم خوابیده
دل تو منو از هم بریده
هنوزم یاد تو چرا غ خونه است
نباشی زندگی بی تو بهوونه است
بیا تا قصر یخی چیکه چیکه آب بشه
دیوار فاصله ها بین مون خراب بشه
بیا تا قصر یخی با تب دستای ما
خورشیدو بیدار کنه واسه فردای ما
اگه روری روزگاری واسه من نور رو بیاری
دست پاکت و دوباره توی دست من بذاری
باز تموم شده سکوت قصه تلخ جدائی
دوباره قصر سیاهی میشه قصر روشنائی
ببین خورشید خانم تو غم خوابیده
دل تو و منو از هم بریده
هنوزم یاد تو چراغ خونه است
نباشی زندگی بی تو بهوونه است
بیاتا قصر یخی چیکه چیکه آب بشه
دیوار فاصله ها بین مون خراب بشه
بیا تا قصر یخی با تب دستای ما
خورشیدو بیدار کنه میون فردای ما

ديگه باورم شده تنها شدم
هيچكي نيست دست توي دستام بذاره
ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره
هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم
خواستي كه فراموشت كنم ولي
اينو از دلم نخواه نمي تونم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم
تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم
با تو بودن فقط تو خواب و خيال
رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله
رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم
خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم
درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه
يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه
اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم
بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
تنها ترين تنها


نويسنده: الهام مورخ: شنبه 1387/06/02 در ساعت: 19:3
|+|

عاشق ترین معشوق دوستت دارم.

من از تبار ستاره من از تبار غزل
به سوی خنده نازت دوباره می آیم

من از گریز بلوری ز سرمه چشمم

به سوی چشم سیاهت دوباره می آیم
من از سیاهی این شب من از هجوم صدا
به سایه سار سکوتت دوباره می آیم
من از شکستن ابری در اوج خلوت شب
به موج ذلف رهایت دوباره می آیم
من آن غروب قدیمم به پشت قله شرم
ز مشرق غزل تو دوباره می آیم
من آن غرور شکسته من آن هوای غریب
به وسله نفس تو دوباره می آیم
دوباره می آیم آری دوباره می آیم
تو مهربان منی و دوباره می آیم
من از ستاره گزشتم من از خودم دورم
به حرم سایه دستان توست که می آیم
ز عمق خاک جهیدم به اوج خانه دوست
ز سوی او به هزاران اشاره می آیم
ز بیم سایه تلخ هزار چشم غریب
به سوی چشم سیاهت غریبه می آیم
به حرمت نفس تو در این هجوم عطش
ببین که تشنه تو عاشقانه می آیم
من از میان صدا ها من از هجوم عطش
به میگساری بزمت دوباره می آیم
می آیم از ازلی دور تا همیشه های غریب
به راه خلوت عشقت همیشه می آیم
به مستی دل صد پاره ام نظاره مکن
به قمزه تو هزاران شراره می آیم
دو باره می آیم آری دو باره می آیم
به گرمی نفست هزار باره می آیم
و در نگاه نجیبت به حرم سرمه و اشک
به سرخی لب می گون چو بوسه می آیم
دوباره می آیم در این هجوم تلخ عطش
که طشنه لبان همه خفتند و من دو باره می آیم
من از میان هزاران عقاقی و گل سرخ
به حرم یاس کبودت دوباره می آیم
دوباره می آیم آری دوباره می آیم
من از سکوت هزاران دو باره می آیم
به حرمت تن گلگون لاله های سپید
به حرمت غزلی عاشقانه می آیم
در این سکو ت و سیاهی که غنچه ها پیرند
به سوگ شاپرکی مرده ز پیله می آیم
دوباره می آیم آری دوباره می آیم
هزار بار مرده و این بار زنده می آیم
دوباره از تن گلگون آن لب تو
دو باره از شب چشمت ستاره می آیم
به خلوت تو عزیز کبوتران سپید
دوباره چون سره ای جاودانه می آیم
غرور من به نگاهت اگر چه ساده شکست
به زیر بار نگاهت شکسته می آیم
به سوی آسمان نگاهت در این طراوت اشک
ز ظلمت قفسی همچو سینه می آیم
همیشه با دل من بودی و من به ظلمت خواب
ببین که دل به کف است و هماره می آیم
دوباره می آیم آری دوباره می آیم
به تیغ هر مژه ات هزار پاره می آیم


نويسنده: الهام مورخ: جمعه 1387/06/01 در ساعت: 14:25
|+|

و بعد از رفتنت . . .

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


نويسنده: الهام مورخ: پنجشنبه 1387/05/31 در ساعت: 15:21
|+|

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام


نويسنده: الهام مورخ: چهارشنبه 1387/05/30 در ساعت: 19:14
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس

قالب و كدهاي جاوا > < < آموزش قالب كدجاوا> >